به يادت
Free Image Hosting at allyoucanupload.com

انتهاي صفحه

پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦

يلدای قصه های من ...

شب یلداست ...شب یلدای قصه های من ... شب سرخی انار ...شب خنده پسته ها ...شب لحظه ها ..شب خاطره ها ...خاطره کودکی ها ... یاد همین چن وقت پیش افتادم .. پیش کسی که خاطرشو خیلی میخوام ...یار دبستانی من ... معلم لحظه لحظه هام ...اونقدری ناراحت بودم گفتم بزار ببینمش کمی فراموش کنم .... ماشین رو که روشن میکنم و یه چرخی بیشتر به خاطر اینکه دودلم ...اینکه مبادا با این حال منو ببینه ...چی ممکنه فک کنه پیش خودش ....تو همین حال و هوام  میبینم دارم زنگ میزنم.....
:بیا بالا ...
-نه همینجا خوبه  گفتم ببینم در چه حالی
سوزی میاد میریم تو ماشین با اون گرمای مطبوع که همه چیزو تحت شعاع خوش داره
اینو از سکوتی که حاکمه میشه فهمید ...
: خوب .
-....
بازم جرقه یاد تو و.....
سرمو میزارم رو فرمون ...دستشو میزاره رو شونه هام ....میلزره ....
....
شب یلداست ... شب خاطره ها....دنبال خاطره هام .. همین دیروز بود .. چه زود بزرگ شدم ....شب قصه های تو ... شب سکوت من....شب دراز و قلندر بیدار...با قصه هات برگشتم به اون زمان ...همین دیروز... اونم من

             ....من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
                                                    قال و مقال عالمی میکشم از برای تو ....
 
.....بازم نفهمیدم چی نوشتم ... داغونم به مولا.... یه تفالی به حافظ...
     

     این یک  دو دم که مهلت دیدار ممکنست
                                                          دریاب کارما که نه پیداست کار عمر
  


 

جلال

 
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦

ای کاش .....


عادت کردیم ...عادت کردیم به گذشتن به بی اعتنایی برامون اصلا اهمیتی نداره حتی خود زندگیمون حتی لحظه هامون ... سنگ شدیم سنگ ...
یادت می آد بهت گفتم . این قد سختی کشیدم این قد بالا پایین شدن تو زندگی نه به اندازه توکه تو غریبی عجیبم غریبی ...هنوز نشناختمت ...یادم میاد اوایل وبگردیهام  افتادم کارم شده بود جمع کردن ای کاشها.... آرزوها ...خیلی دوس داشتم بدونم این آدمای دور و بر چه آرزویی دارن ...اولیش برام خیلی عجیب بود ....

کاش روزی سمند آرزوها رام ما می شد... 

فهمیدم اشتباهی اومدم ...اونم همون اولش ...یادم افتاد اون روزای خودمون چقد کنار حوض برات درد دل کردم ولی حتی نگفتم ای کاش می دونستم خنده ات میگیره ... تو چه ساده ای پسر ...نه راز دلمو خوندی عجیب بود برام کاش راز دلتو می دونستم بخونم ...بازم..آخرین ای کاش ....

زمستان ساعت چهار پسین جرقه یاد تو و باروت بغض من ....

تفالی به حافظ 
 ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل             که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
 درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر                 درین سراچه بازیچه غیر عشق مباز

جلال

 
چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

تو دل یه مزرعه یه کلاغ روسیا....


چه زود گذشت چه زود ....
بازم یه سفر از اونایی که خیلی دوس دارم ...کلی براش برنامه دارم حالا برسم تا ...
-تو نمی خوابی ؟
:حالا تو بخواب من خوابم نمیبره ؟ نیشش باز میشه و چشماش بسته میشه .
کجاس اینجا ای خدا ...کویره
- آره پسر کویره میبینی که هیچی نداره .
دریچه کولرو می پیچونم طرفش صداش در میاد چته تو پسر
داریم نزدیک میشیم و داره صبح میشه .پلکام می افته رو هم
-رسیدیم پاشو دیگه پسر
میریم تو ترمینال ...راننده میگه اونایی که با آقای غفاری اند پیاده شن ماشین اومده دنبالشون
ده نفری میشیم یه ون میاد میگه بیاید بالا دیگه ...با یه لهجه غلیظ ..خنده ام میگیره .
-ببند نیشتو کار دستمون ندی ..
کلی خیابون رد میکنیم چه گنبدی ...بغض میکنم ...بفرمایید رسیدیم میریم طرف هتل.برگه اقامت لطفا مسئول پذیرش یه دختره خنده از رو لباش محو نمیشه ...برگه رو میدیم میگه کمیمنتظر بمونید دو زوج جوون هم با ما اومدن ...اونا هم برگه اقامتوپر میکنن .مسئول پذیرش تو کامپیوتر میگرده برمیگرده طرف او 4 نفر ببخشید شما یه سوئیت 4 نفره رزرو کردین ... هاج و واجدارن به هم نگا میکنن ولی ما سوئیت 2 نفره گرقتیم میگه برگتونو بدین لطفا نگاه میکنه میگه نه ملاحظه کنید تو برگه خودتونم نوشته 4 نفر میگه بابا دونفره میخوایم ...مشلکشون که حل میشه برمیگرده میگه خوب شما تشریف ببرین اتاقتونو نشونتون بدن . یه دختر دیگه باهامون میاداونم خندونه همش میریم تو آسانسور چن طبقه میریم بالا میرسم دم در اتاق ...103 میگم عجب اتاق نحسی چشاش گرد میشه چرا ؟
میگم اون صفره وسط که شمایید شما که برید میشیم 13
میخنده و میگه خوش بگذره و میره
میریم تو اتاق ولو میشه رو تخت
-کجا؟
: حرم ......

 .................

ملامت گوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد

                                در آن معرض که چون یوسف جمال خویش بنمایی

جلال

 
دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦

کار آفرین ...نمونه

کارم شده همش بدو بدو.....عقب موندم از زندگی به خدا ...اینور و اونور دویدن ....استکان چایی را نصفه نیمه میکوبم رو میز.... بدو بدو بند کفشامم نبسته درو باز میکنم ...و محکم میبندمش

اوووووووووووووووووی یواش فک میکنی میزام دق دلی رو سر این در ماشین در بیاری ...

:سلام

- پسر توام مارو کاشتی !!!!!

:سکوت

خم میشم بند کفشا رو محکم کنم میزنه رو ترمز با کله میرم تو داشبورد ...میخنده ..

-امروزم مارو میفرستن دنبال نخود سیاه حالا ببین من که چشام آب نمی خوره ....

:به جهنم میشه حواست جلوت باشه اقلا نمیریم..

-من یکی که گمونم از عزاییل امون نامه دارم ... تو را نمی دونم میزنه زیر خنده..

: از کجا میدونی؟...

....

....

استاده میگه یکی یه ایده کار آفرینی بده ؟یه دست میره بالا

شما جلسه چندمتونه من شما را زیارت نکردم

اختیار دارین استاد ما همیشه بودیم ولی شما مارو نمیبینین که

آها خوب حالا ایدتون ؟

استاد عرضم به حضورتون که کارآفرین باید اشتغال زا باشه و مولد البته ممکنه مولد هم نباشه که در اون صورت میتونه بالقوه کارآفرین باشه ...

استاده رفته تو فکر و تصدیق میکنه ..بعده یه ربع میگه حالا ایده تون چیه برا اشتغال زایی...

بله استاد عرضم خدمتتون که باید از بین بیکارا نصف اونا را استخدام کرد و یه دفتر دستکی جلوشون بزاریم تا از اون نصف دیگه ثبت نام کنن!!!!!  

همه دارن ریسه میرن از خنده ...استاده میگه حالا چطوری اون نصف دیگه میرن سرکار

یواش طوری که فقط بچه ها بشنون میگه همونجوری که شما رفتین سر کار .........

 

جلال

 
سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦

یه سایه یه روزی منو تا قصه ها برد ......

گاهی وقتا خیلی سخته اعتماد کسی را در مورد حرفی که میزنی به دست بیاری صحبت از به کرسی نشوندن حرف خودت نیست .... مشکل از اونجایی پیش میاد که موضوع خیلی پیش پا افتاده باشه و طرف اصلا حرفات رو باور نکنه مهم نیست ... شاید گاهی وقتا تابع اکثریت شدن هم چیز خوبی باشه ولی این که اکثریت نیست ...یه گقتگوی دونفره ...
اصلا خوشم نمیاد وقتی کسی نظرمو می پرسه و مطابق میلش نیست بخواد نظرشو به من تحمیل کنه ...هرچه باشه شاید اون فقط یه نظر شخصیه و.....کوتاه نمیام ...هیچ وقت ....

جلال

 
جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

فقط صدای بوق ماشیناس و چشمای نگران من و نگاه بی خیال یا شاید مضطرب اون ...چن تایی فحش رکیک ...از بعضی آدم نماهای پشت فرمون ...از خودم بدم میاد ...میرسه کنار جاده ...یه مکث کوتاه ،شاید یه نفسی تازه ...دسته های ویلچرشو ول نمی کنه ...با آدمای بی تفاوتی که از کنارش رد میشن .... با منی که دارم نگاش می کنم ...یاد اون حرف معلمم می افتم : اگه به کسی نمی تونی کمک کنی اقلا نگاش نکن ...معنی شو هیچ نفهمیدم تا این روز ...آهسته آهسته میاد.... روی زانو ... روی زمین نمناک ....با دستایی که دسته های ویلچرشو ول نمی کنه ...یه ویلچر خالی ...  مامانی چرا رو صندلیش نمیشینه .... نگام می چرخه  طرف  اون کوچولو .... نگام گره می خوره تو نگاه مادرش ...
: آخه کسی نیست هولش بده مامان .....
از خودم بدم میاد ....

از بودنم چه افزود نبودنم چه کاهد
                                            چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ....

جلال

 
یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

خانه دوست کجاست.....

در آسمان عشق من
ستاره اي نو دميد
چشمان افسونگر وي
مي دهد بر من نويد
غنچه هاي مهر او
در باغ دل شكفته شد
صبح باده وفا در جام جان نهفته شد
بشنو 
نغمه ساز من گويد
با تو او راز من
اي الهه نازم

......

بهار کجایی....؟؟؟؟


جلال

 
سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦

اعتراف

کنار جاده ایستاده ام ...انگار نه انگار بهاره...سوزی میاد ...کاش فقط همین سوز و سرما بود ...نم نم بارون شده قوز بالا قوز ..اونم با این حال نزار من...هیشکی نیگر نمی داره ...تک و توکی بوق میزنن بعدش که مقصدو میشنون پا رو میزارن رو پدال و.... همه جور مدلی ....چه سرعتی ....یه ربع بیشتره علافم ....یه تویوتا کنار پام میزنه رو ترمز ...شیشه رو میده پایین ...یه پسر جوون ..
- آقا ببخشید چه جور میتونم برم به ....خشکم زده ...این دقیق دومین باره این اتفاق می افته
آدرس همون جاییه که میخوام برم ...
- آقا شما نمی دونید؟
:چرا ببخشید باید از این مسیر برید و ....
-ممنون شما را تا انتهای خیابون برسونم...
:مزاحم نمی شم !!!!!!
-بیا بالا بابا!!!!!!
میرم بالا و دارم به این فک میکنم مدلش چی بود ...کرولا ...کمری ...چی چی ...
-کمربندتو نمیبندی ؟
:ببخشید!!!!!!!!!
کمربندو میبندم و میپرسه کجا میری؟
:میرم ترمینال برم به...
-اِاِاِاِ....منم که همونجا میرم چرا نگفتی ؟
: ....
-خوب؟
:سلامتی چی بگم ...
_.....
: .....
-چیزی نمیگی ؟
این قسمتشو اصلا دوس ندارم ...اونجایی که مجبور بشی اعتراف کنی ...اعتراف کنی
که اصلا همصحبت خوبی نیستی و.....قصه از اونجا شروع میشه که اعتراف می کنی ....و بدش یه نگاه خیلی عجیب ...شاید مثه آهو داره نگام میکنه ...بدشم یه خنده ....بدسم یه لبخند...
بدش دسش میره رو چنجرو یه آهنگ که انگاری  رو ریپیت گذاشته ...تو این مسیر 2 ،3 ساعته..
....
 ای از عشق پاک من همیشه مست ...
                       من تو را آسان ......
با منی که دارم فک میکنم به اون بار اول که اون دفعه یه سمند بود و من از زور خستگی  هموناول گفتم منم همونجا میرم و...بدش سوارشدم و خودمو زدم به خواب برا فرار از اعتراف....

امین اون نقطه چینا رو گذاشتم که بعدا دعوام نکنی ...که چرا رفتی اونجا و ما رو خبر نکردی

جلال

 
چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

دارم فک میکنم به همه این ثانیه ها ... تو یه سالی که گذشت ...تا به سالی که می خواد بیاد به همه اون چیزایی که دوس داشتم تو این سال بهشون فک کنم ...به همه حرفایی که تو دلم موندن به همه اون چیزایی که بهشون نرسیدم...به همه اون چیزایی که بهشون رسیدم ....به سختیهایی که چه دیر گذشتن ...به خوشیهایی که چه زود رفتن ...به کارایی که نکردم به کارایی که ازانجامشون بدم اومد و پشیمون شدم ....به اونایی که دلم رو شکستن و به اوناییکه دلشونا شکستم ...به همه چی هزارها ...هزار
مثل هزار راه نرفته...

هزار خواهش و آیا...هزار پرسش و اما ...هزار چون و هزاران چرای بی زیرا...... هزار بود ونبود...هزار اید و باید...هزار باد و مباد...هزار کار نکرده...هزار کاش و اگر...هزار بار نبرده... هزار بود و مگر...هزار حرف نگفته... هزار راه نرفته...هزار بار همیشه...هزار بار هنوز...مگر تو ای همه هرگز!...
مگر تو ای همه هیچ!...مگر تو نقطه ی پایان...بر این هزار خط ناتمام بگذاری!!!
......
ولی توی همه این چیزا یه چیز از همه پررنگ تره...بخصوص این دم دمای آخر سال
حسرتش به دلم موند.....شاید...یه بار دیگه
تو دل یه مزرعه، یه کلاغ رو سیا
                                   هوایی شده بره، پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه، اونجا جای کفتراس
                                  آخه من کجا برم، یه کلاغ که رو سیاس
من که توی سیاهیا، از همه رو سیاترم
                                  میون اون کبوترا، با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش، کلاغه عاشق ما
                                 یه دلش می گفت برو، یه دلش می گفت بمون
که یوهو صدایی گفت: تو نترس و راهی شو
                                 به سیاهی فکر نکن، تو یه زائری برو
من که توی سیاهیا، از همه رو سیاترم
                                 میون اون کبوترا، با چه رویی بپرم
که گذشت و روسیاهی به ما موندو ذغاله بی نصیب موند....
تا بعد ....

 

 

 

جلال

 
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥

 

خیلی چیز عجیبیه ... خیلی سخته و خیلی پیچیده...دنبال هیچی لازم نیست بگردی تا یه دلیل پیدا کنی
چرا ؟ برا چی ؟هیچ وقت لازم نیست فکر کنی تا دلیلش رو پیدا کنی ... بدون هیچ در زدنی وارد میشه
بدون اجازه....اونقد جسارت داره که نتونی چیزی بهش بگی ...اونقد ابهت داره و قدرت داره که همه
چیزو میبره زیرسلطه خودش ....همه چیزو... رفتارت ...اخلاقت...حرکاتت ...بدون هیچ رحمی
....
همیشه میاد با بی رحمی تمام ....تو را خردت میکنه ...بی بهونه ...بی هیچ دلیلی ....مثه یه جرقه
تو یه انبار باروت...
خسته میشم ...از همه چی ...یه تفال از حافظ ...
هاتفی از گوشه میخانـــــــه دوش                  گفت ببخشند گنه می بنـــــــــوش
لطف الهی بکند کار خویـــــــــش                   مژده رحمت برساند ســــــــروش
این خرد خام به میخــــــــانه بــر                   تا می لعل آوردش خون به خوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند                   هر قدر ای دل که توانی بکـــوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماســـــت                  نکته سربسته چه دانی خمــــــوش
گوش من و حلقه گیســـــــــوی یار                  روی من و خاک در میـــــــفروش
.........


جلال

 
شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥

شاید آخرین ....

اگر از کسی رسیدست بدی به ما بماند

                                                     به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد

پر و بال ما ببستند و در قفس گشودند

                                                    چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند

جلال

 
دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

همين چند روز.....


هنوز نفهمیدم!!!هنوز فلسفه بعضی از این چیزا را نفهمیدم!!!نفهمیدم این اسمای قشنگوکه پشت ماشینا مینویسن برا چی مینویسن!!!برا چی مینویسن سلطان عشق حسین!!!عشق است ابالفضل!!!ساقی دشت کربلا!!!اگه اعتقاد داری چرا ماشینتا وسط اتوبان خاموش کردی و با اون راننده جلویی دست به یقه شدی و هر چی از دهنت در می آد میگی !!!چرا اقلا به حرمت اون ساقی دشت کربلا جلوی اون حرفای رکیکت رو نمی گیری اقلا برا این چن روز فقط!!!اگه اعتقاد داری این چه نوحه ایه که گذاشتی تو ضبط ماشینت و صدای دوپس،دوپسشو بلند کردی که من هر چی بیشتر گوش میدم از این حسین حسین فقط سین سین شو میشنوم !!!ای آقا که داری علم امامتو میبری یعنی !!!پس این نگاه دریده و هیزت مال چیه !!ای آقایی که داری مثلا علامت امام حسینتو میبری !!!پس این نعره زدنات و قه قه خندیدنات مال چیه !!!گذشت اون دوره ای  که لوطی با مرام و با معرفت موقع علامت بلند کردن سر شو مینداخت پایین و زیر لب شعرا رو زمزمه می کرد و حسین حسین میگفت و یا قدماشو میشمرد ...
گذشت اون دوره ای که شعرای مداحای ما همش شرح شجاعت و دلاوری اماممون حسین بود ...نه مظلومیتش ...امام ما مظلوم نبود ...ما مظلومش کردیم ...اونقد از چشم و ابرو و  گیسوی علی اکبرمون و اماممون  گفتیم تا امروزاز هر کی بپرسی فلسفه قیامشو ندونه...نفهمیدم  که چرا  این چن روز اونایی رامیبینی که از لباسشون اومدن بیرون و جنقولک بازی و جلف بازی و.... اینا را گذاشتن کنار و مثلا آدم شدن و پاتوقشون شده از این تکیه به اون تکیه رفتن و ینور و اونور شام خوردن و آخر شبم برگشتن خونه و روزی از نو روزی از نو...بعد از این چن روز باز همون آشه و همون کاسه...
خوش به سعادت اونایی که این چن روزشون با روزای دیگشون فرقی نداره ...مثه همیشه نمازشون را می خونن ...بدش زیارت عاشورا با یه نم اشکی کنار چشمشون ..بدش شاید گرفتن یه نون سنگک و یه سلام علیک با رفقا و برگشتن به خونه و بساط صبحانه را انداختن و بعد به کارای دیگه شون رسیدن...

آخرشم اینکه  قصد توهین به هیچ کس و هیچ قشری را ندارم .من خودم دغدغه مذهب دارم و.....

 

جلال

 
دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

احساس.....

 
چن وقت پیش به خاطر یه کاری مجبور شدم یه مسافرت طولانی برم .خیلی از این مسافرتهای طولانی خوشم میاد حتما هم باید شب باشه و سرویس ویژه هم نباشه از همین اتوبوسای معمولی میهن نورد .حسنشون به اینه که آدمایی که سوارشون میشن همون اول از زور خستگی خوابشون میبره و یا زیاد حرف نمی زنن که مجبور باشی همراهیشون کنی و مهمتر اینکه از اون تلویزیونا خبری نیست تا خلوتت را به هم بزنه و یا اگه باشه یه نیم ساعتی هست وتا همه خوابشون برد اونم خوابش میره...
کلا همه چی رو به راه بود ... مثه همیشه رفتم تو فکر .اونقدری که این مسافرت طولانی کوتاه تر میشه ...اونجایی که راننده می ایستاد کنار پلیس راه تا ساعت بزنه چن نفری از فرصت استفاده می کردن و میپریدن بیرون تا تو این سوز سرما یه سیگاری دود کرده باشن و جگری صفا داده باشن ..اما مهمتر اینکه چن نفری ام از فرصت استفاده میکردن و میریختن تو تا جنساشونا آب کنن .چیپس ، پفک ، موز گاهی سیگار یا گاهی مجله هایی که از تاریخشون یه دو سه سالی گذشته .
توی چن تا مسیر این پروسه تکرار شد بی کم و کاست.ولی تو یکی ایستگاه ها ایندفه یه پسری 30ساله اومد بالا ..اول فک کردم شاید از مسافرا باشه ولی یه نگاهی کردو زیپ کاپشانشو کشید پایین و یه برشور در آورد و گرفت رو به رومون ..پیوند عضو از جسد و شروع کرد حرف زدن و بعدش عکس یه دختر شاید یه ساله را در آورد و ادامه داد....اونم با منی که اونقدشوکه شده بودم که حتی به ذهنم نرسید یه لحظه از اون MP3 لعنتی دس بکشم و اون هدفون موبایلو از گوشم دربیارم ببینم چی داره میگه...بد بختی تا در آوردم حرفاش تموم شد و دستا دراز شد...
هر کی هر چی وسعش می رسید دادو اون رفت...بغل دستیم به حرفاومد:بیچاره بنده خدا خدا مشکلشو حل کنه...میگم از کجا میدونی واقعا راس میگه ...بازم اون جمله تکراری :ما با خدامونمعامله می کنیم ....
هیچی نگفتم و یاد اون باری افتادم که یه مسیر کوتاهتر و همسفری که همیشه اون روزا اونم برمیگشت و وکلا مثه همیشه یه جا می نشستیم  موازی هم ...این اتفاق هم همیشه می افتاد با این تفاوت که اونفردی که اینجوری با احساسات مردم بازی می کرد همیشه تو همون ایستگاه بود و کار خودشو می کرد و حتی از من و اون همسفر پول می خواست و بازم جمله های تکراری رد و بدل می شد .
آخریشم این حرفی بود که اون همسفر میزد....آره چه معامله کثیفی....و یه لبخندی که بین ماها رد و بدل میشد....

جلال

 
سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

خاطره ها....


آره همین چن دقیقه پیش بود ...
داشتم کامنتای دختر شرقی را می خوندم ...پرت شدم تو یه دنیا ..از این بلاگ به اون بلاگ مطالبشون را می خوندم ...همینطور کامنتاشونا...
هر کی برا کسی مینویسه یا برا خودش ....بعشیاشون عمومین میشه کلی چیز ازشون فهمید...تو بعضیاشون شاید یه سرکی تو زندگی کسی کشیدیم و ... (چقد این دیوار کوتاهه) یاد اولین روزی افتادم که خواستم بلاگر بشیم یعنی...چه اتفاق نابی بود ...چی شد که اسم و رسم بلاگ رو انتخاب کردم ..یه انفاق ...بدش چقد از اون کامنتای عاشقونه شوکه شدم ...چه سوتفاهمی...چن تاشونا با عصبانیت پاک کردم یادم نیست ... حالا بمونه...
راستش حسودیم شد به اون همه کامنت...اون همه نظر...ولی من که هدفم این نبود ...مگه قرار نبود ناشناس بمونیم چقد بده که وقتی یه مطلبتو کسی بخونه و بفهمه که نکنه تویی و بدش یه کامنت که اگه تویی یه ندا بده..بدش تو را از اون چاردیواریت بکشه بیرون و تو مجبور بشی حرفاتو کات خورده بزنی ...نصفه نیمه
ولی یه چاره ای هست ...هنوز میشه نوشت.. تو بلاگی که فقط خودت میدونی و مطمئینی کسی اونورا نمیاد.این راه حل که زیاد سخت نبود به هر حال یه کم دیرتر متولد شد ...اگه تو هم نبودی شاید هیچوقت متولد نمی شد ...
   آخرشم :
آه اگه روزی نگاه تو
             مونس چشمان من باشه ...
                        قلعه سنگین تنهایی
                                    چار دیوارش از هم بپاشه...
آه اگه دستان خوب تو 
              حامی دستان من باشه
                         قلعه سنگین تنهایی
                                     چار دیوارش از هم بپاشه

راستی این احساستون راجع به غمگینی من همیشه اشتباس.... 
 

 

 

 

 

 

جلال

 
یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥

دارم مثه یه قصه میشم ....


داری مثه یه قصه میشی که غمگین ترین قصه هاست....
اینو یکی از بچه هایی که خیلی دوسش دارم بهم گفت ...کسی که فک میکنه خیلی پسر
عجیبیم ....نمی دونم چرا؟؟؟کسی که همش بهم میگه من تو را آخر نشناختم چه جور
آدمی هستی ..یا احتمالا چه جونوری هستی ... کسی که همش بهم میگه تو چه مرگته
پسر ... کسی که می خواد منو کشف کنه...!
اینا همه حرفایین که اون دوست داشتنی بهم گفت...
دارم فک میکنم ... من منم ..من یه پسر معمولیم مثه خودت عزیز...حالا این برداشتی که
تو از من داری جای خودش ....ولی خداییش من چمه نمی دونم ....
خودم که احساس خاصی ندارم ....همین .
یاد شعر افتادم و خوندم تو مسیر دانشگاه تا خونه ...با آدمایی که شاید از زور سرما
فرصت هیچ فکر کردنی را نداشتن .. شایدم دغدغه زندگی ...گرفتاری ...همه به هم بی اعتنا


دارم مثه یه قصه میشم
                که غمگین ترین قصه هاست
 دردام همیشه بی صداس
    یه مرد بی ستاره
                      که دلخوشی نداره.....

جلال

 

بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

لوگوي وبلاگ شما

 


  آنلاينم من آيا؟


معلم شهيد دکتر علي شريعتي

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی...

 ♥♥برو بچه هـــا♥♥

♥ داداش امیــــــــــــن ♥
♥ داداش امیــــــــــــن ♥
♥ مســــــــــــــــــعود ♥
♥ حـــــــاج حــــــــامد ♥
♥ دختــــــــرشــــرقی ♥
♥ کـــــــــــویــــــــــــر ♥